خانه

 

آرشيو

 

تماس با ما

 

جستجو

google search:


وضوعات وبلاگ



نویسندگان

اسماعیل گندمکار





آرشیو وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


صفحات وبلاگ


لینک دونی


 
 

حـافظ و مـاوراءالنـهر
۱۳۸۸/٧/٢٠ :: نوشته شده توسط اسماعیل گندمکار در ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ

سال ۲۰۰۸ از سوی سازمان یونسکو سال بین‌المللی رودکی نامگذاری شده است و روز ۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ است. رودکی سمرقندی پایه‌گذار شعر فارسی است و او را آدم الشعرا می‌‌نامند. به همین مناسبت نگارنده قصد آن دارد که نگاهی به تعامل حافظ با ماوراءالنهر و سفر خیالی حضرت حافظ به شهرهای این خطه ایرانی و خاستگاه فرهنگ و ادب ایرانی بیاندازد که در زیر می‌‌آید.‏
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
هر که این آواز را می‌‌شنود، چند اسم مهم را به یاد می‌‌آورد.۱‏
نخست اینکه بوی جوی مولیان، جانها را شیفته می‌‌کند و ایرانیان و پارسی زبانان را بیاد حافظ شیرین سخن می‌‌اندازد. آنجا که خواجه می‌‌فرماید:‏
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
مطلع غزل:‏
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی
اما مولیان کجاست. در منابع جغرافیایی تاریخی مربوط به منطقه از قرن سوم به بعد، نامی جغرافیایی به نام «مولیان» در دسترس نیامد. از قرینه شعر رودکی چنان برمی‌آید که مولیان همان رود آموی یا آمودریا یا همان جیحون باشد که در جنوب بخارا جاری است و در بین راه هرات ـ بخارا قرار دارد. به غیر از این رود، رود پرآب دیگری که آب آن تا میان اسب برسد در منطقه موصوف وجود نداشته و ندارد.‏
ریگ آموی و درشتی‌های راه او‏
زیر پایم پرنیان آید همی‏
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
به نوشته آقای دکتر محمد امین ریاحی مولیان نام محلی و ناحیه‌ای در بخارا بوده نه نام جویی و طبعا شاعر گفته است باد آن محله می‌‌آید و بوی یار را می‌‌آورد.۲ در برخی نسخه‌ها آمده است:‏

باد جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
زیرا استدلال می‌‌شود که ابتدا باید باد بوزد تا بتواند با خود بوی یار بیاورد.‏
دو دیگر روی آموی. برای ایرانیان و ایرانی‌تباران رود جیحون یا همان رود آموی یا آمودریای کنونی که در آسیای مرکزی (ورارودان/فرارود) جاری است۳ رودی است که دو قلمرو جغرافیایی ـ فرهنگی ایران و توران را از هم جدا می‌‌کند و رود مرزی است. جیحون در ادبیات ایران جایگاهی بس عظیم دارد زیرا همه جریانهای نشر اندیشه با گذر از این رود، از آن سوی بدین سوی آمده است وحاملان و ناقلان و دارندگان این اندیشه از این آب سیراب شده‌اند. راه ابریشم از این مسیر می‌‌گذشته و شرق و غرب را به‌هم متصل می‌‌کرده است. شاعران دیده را از غم و فراق یار جیحون کرده‌اند. حضرت حافظ می‌‌فرماید:‏
از آن دمی که از چشم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
مطلع غزل:‏
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چونست
و هم از ساحل این رود بودکه بزرگانی باکنیت جیهانی برخاسته‌اند همچون ابوعبدالله محمدبن احمد جیهانی (وزیر سامانی). آن سوی آموی جهانی است که خاستگاه ادب و دانش پارسی است و رودکی، ناصر خسرو، بوعلی سینا، فارابی، خوارزمی، کمال خجندی و دهها نام‌آور دیگر از آن برخاسته‌اند. از آن سوی آموی اندیشه‌های والای انسانی به جنوب تابیده و با نور این سوی آموی به هم گره خورده و درخت تناور علم و ادب ایرانی را باورتر کرده است. اندیشه‌های والای اسلامی در این قلمرو به کمال رسید و با معرفت ایرانی درآمیخت و عرفان ایرانی ـ اسلامی پدید آورد.‏
در این سوی آمویه خراسان بزرگ است، قلب تپنده ایران، که بزرگانی چون دقیقی، فردوسی، خیام، عطار، مولوی، انوری، خواجه عبدالله و دهها دیگر از نام‌آوران علم و ادب از آن برخاسته‌اند تا مشعل ادب و عرفان و معرفت و حکمت را به دیگر نقاط ایران از جمله در مرکز ایران به منوچهری دامغانی، در شرق به فرخی سیستانی، و در فارس به سعدی و خواجوی و حافظ بسپارند تا آنان به اران و شیروان برده و در ورای ارس به بزرگان آن سوی تحویل دهند:‏
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن برخاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی به بادش هر دم از ما صد سلام
پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

در آن سو این معرفت را به نظامی آن حکیم گنجه و به خاقانی آن بدیل بی‌بدیل علم و معرفت و مهستی آن بانوی عالم‌گنجه و مجیرالدین پارسی سرای بیلقان تحویل دادند تا ادامه و دلیل راه باشند. همه این جریان از رودکی آغاز می‌‌شود. همه این آوازه‌ها از شه بود. فردوسی در باب آموی می‌‌فرماید:‏
ز کشتی همه آب شد ناپدید
به پایان آموی لشکر کشید
بیامد پس لشکر افراسیاب
بر اندیشة رزم بگذشت از آب
یا در جای دیگر در باب جیحون فرماید:‏
کنون تا لب رود جیحون تر است
بلندی و پستی و هامون تر است
ز چین تاختن سپاه من است
جهان زیر فر کلاه من است
سوم بخاراست که از شعر رودکی بیاد می‌آید و جانها را شیفته می‌کند. بخارای خیالی در ذهن ایرانیان چنان ریشه دوانیده که نادیده بر آن عاشق شده‌اند. با شعر تر حافظ که می‌فرماید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بخارا را همه می‌شناسند، اگرچه آن را ندیده‌اند. و اگر آن را می‌دیدند، که تنها معدودی از جمله نگارنده دیده است، شیدا می‌شدند و عاشق. این بخارا چیست که ما را این سان بسوی خود می‌خواند. ای بخارا شادباش و دیر زی. مهلتی ده تا ببینیم ترا که چه‌سان امیر سامانی را بسوی خود خواندی ودوباره تختگاه شدی. این شعر رودکی امیر سامانی را شیدا کرد و بدون درنگ و بدون بپا کردن پاپوش بر اسب نشاند تا از هرات بسوی بخارا بتازد و بدیدار یار نایل آید. ای بخارا نگین انگشتری شرق. ای بخارا ماه آسمان و ای بخارای بوستان. مولوی در قونیه سیصدوپنجاه سال پس از فوت رودکی اشعار او را در فاصله‌ای بسیار دورتر از آن سرزمین در قونیه در رومیه تضمین می‌کند:
بوی باغ و بوستان آید همی
«بوی جوی مولیان آید همی»
از نثار گوهر یارم مرا
«آب دریا تا میان آید همی»
با خیال گلستانش، خارزار
«نرم‌تر از پرنیان آید همی»
جوع کلبم را ز مطبخ‌های جان
لحظه لحظه بوی نان ‌آید همی
از چنین نجار یعنی عشق او
نردبان آسمان آید همی
……………….
همچو روغن در میان جان شیر
لامکان اندر مکان آید همی
بخارا را همه می‌شناسند. کهن شهر ورارودان، خاستگاه بزرگان علم، ادب، سیاست، رزم و بزم. به محض گفت‌وگو از بخارا، رودکی بیاد می‌آید. رودکی آنچنان با بخارا عجین است که نمی‌توان آنها را از هم جدا کرد. اگرچه رودکی را ابوعبدالله رودکی سمرقندی می‌نامند، اما با شعر بوی جوی مولیان رودکی با بخارا درهم ادغام می‌شوند تا از وحدت آنان، جهانی رنگین شود. آیا اینهمه رنگ و زیبایی طبیعت را که خدای بزرگ آفریده است و رودکی آن را به تصویر می‌کشد، می‌توان نادیده ستود. رودکی گوید:
هر باد که از سوی بخارا به من آید
با بوی گل و مشک و نسیم و سمن آید
بر هر زن و هر مرد کجا بر وزد آن باد
گویی مگر آن بادی همی از ختن آید
نی نی، ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچ
کان باد همی از بر معشوق من آید
هر شب نگرانم به یمن تا تو برآیی
زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید
حضرت حافظ در شیراز نشسته و در ماوراءالنهر سیر می‌کرد، گویی همه این سرزمینهای ایرانی را می‌دید و در آن به راز و نیاز می‌پرداخت. منوچهری دامغانی شاعر سده‌های ۴ و ۵ هجری آن تصویرگر ماهر طبیعت در وصف این سرزمینهای جادویی سروده است:
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گویی به مثل پیرهن رنگرزانست
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
حافظ در سده هشتم وصف خیال خوارزم در شعر منوچهری را تکمیل می‌کند:
نقش خوارزم و خیال است جیحون می‌بست
با هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت
قوت شاعره من سحر از فرط ملال
متغیر شده از بنده گریزان می‌رفت
حافظ هنوز مست و مدهش یاد ترکان سمرقند و نسیمی است کز آنجا می‌وزد و در شیراز به مشام جان او می‌رسد:
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
مطلع غزل:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی بجان آمد خدا را همدمی
خواجه شیراز نه فقط زیبارویان و سفیدچهرگان سمرقندی و بخارایی را ستوده است، بلکه در قلمروهای جغرافیایی بالاتر از آن در ماوراءالنهر را نیز در خیال دیده است و ستوده است:
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان غافلست از حال ما کو رستمی
اشارات و کنایات حافظ دنیایی است پر رمز و راز و خواجه سیر آفاق و انفس می‌کند. چگل که زیبارویان آن زبانزد خاص و عام آن زمانها بودند، هنوز هم زیباست و شهری است در قزاقستان کنونی که همراه با طراز از شهرهای کهن و آباد آن دوره بود و همه چشم بر زیبارویان آن دوخته بودند و بی‌سبب نبود که مغولها در آغاز یورش به ایران زمین بدانها تاختند و آن را غارت کردند، هر چند زمانی زیبارویان آن دلهای عشاق را غارت کرده بود و شاه ترکان (افراسیاب) را هم به زانو درآوردند و حافظ برای کمک به این غارت شدگان رستم را به یاری می‌طلبد.
شیخ کمال‌الدین مسعود خجندی زمانی ملک‌الشعرای شاعران ایران در تبریز بود و عمری سمندروار با یاد خجند در آتش هجران سوخت و اما با نام زادبوم خویش و شیراز و شیرازیان افتخار داشت:
با لطف طبع مردم شیراز از کمال
باور نمی‌کنند که گویم خجندیم.
خجند از دیگر شهرهایی است که اکنون در تاجیکستان است و مرکز استان سغد کهن‌ترین قلمرو ایرانی است. حافظ در خیال بدانجا رفته است و می‌گوید:
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی‌کنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند
در بین مردم تاجیک هرگاه که از خواجه بزرگوار شیراز و دیوان ملکوتی ایشان سخن به میان آید نام حضرت را با احتیاط و عزت و اکرام خاص سر زبان می‌آورند و دیوان اشعارش را حتماً با ذکر «بسم‌الله‌الرحمن الرحیم» باز می‌کنند و به دیده می‌گذارند، می‌بوسند و از آن پس به مطالعه می‌پردازند. حافظ در اندیشه مردم ماوراءالنهر نه تنها شاعری فوق‌العاده بلندپرواز، بلکه حکیم و فیلسوف است و چنانکه بر حق، خود او فرموده:
صبحدم از عرش آمد خروشی، عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

غزل گفتی و درّ سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
مطلع غزل:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
از اینجاست که از زمان‌های پیش تا روزگار ما چراغ محفل‌های حافظ خوانی در شهرهای بزرگ و حتی در کنج و کنار کوهستان تا به امروز زنده و فروزان است. مادران با تمام اخلاص و آرزو و امید به آنکه فرزندشان‌ایمن از گزند روزگار بماند و بهره‌مند و شاداب از چشمه‌سار علم و ادب باشد، زیر بالین گهواره او دیوان حافظ می‌گذارند. اگر در زندگی، فردی را مشکلی پیش آید و گرهی در کارهایش باشد سه بار لب به دیوان حافظ می‌برد و آن را می‌بوسد و از آن پس تفال به این کتاب مقدس می‌زند که این را در تاجیکی «فال دیدن» و یا «فال گرفتن به کتاب مقدس خواجه حافظ» می‌نامند. در ادبیات شفاهی تاجیک حکایت و قصه و روایت درباره خواجه بزرگ شیراز زیاد است و بعضی از آنها در مجموعه‌های فولکوری به طبع رسیده است که شنیدن و خواندنشان چون غزل‌های حافظ گواراست.
اما چنین به نظر می‌رسد که شعر حافظ در دل و ذهن سخنوران و شاعران خراسان بیش از دیگر قشرهای جامعه تاثیرگذار بوده است. دانشمند معروف تاجیک دکتر عبدالله جان غفاروف در این باره اشاره جالبی دارد. وی با اتکا برمنابع معتبر، نوشته است که نه تنها خواجه کمال‌الدین خجندی که از معاصران حافظ بوده، بلکه سخنسرایان تاجیک چون: عصمت بخارایی، اسیری خجندی، کاشفی خجندی، عبدالرحمن مشفقی بخارایی که در گوشه‌هایی از مناطق تاجیک‌نشین آسیای میانه زندگی کرده‌اند، همه تحت تاثیر خداوند غزل خواجه حافظ قرار گرفته‌اند. از پایه‌گذار ادبیات نوین تاجیک علامه صدرالدین عینی تا جوانترین شاعران امروز تاجیک همه در ایجاد غزل حافظ را استاد برحق خویش می‌دانند و در پیروی بر اشعار او غزل گفته یا مخمس بسته‌اند. آثار حافظ در رشد و کمال معنوی ادیبان معاصر تاجیک تاثیر با ارزش دارد.
چون غزل‌های تر دلکش حافظ شنود
گر کمالیش بود شعر نگوید بخجند
مطلع غزل:
بعد ازین دست من و دامن آن سرو بلند
که ببالای جهان از بن و بیخم برکند
صدرالدین عینی ادیب فقید تاجیک و بنیانگذار ادبیات نوین تاجیکی، از عاشقان حافظ بود. بنابه فرموده شاگردان استاد عینی آن‌اندیشمند بزرگوار از گهواره تا گور حافظ می‌خواند و محمدجان شکوری در کتاب تازه انشاء خود «خراسان است اینجا» نوشته است: استاد عینی این مصراع‌ها را که مخمس خود او بر غزل حافظ است در دم مرگ گریان گریان به لب آورده بود:
مُرد عینی، درد او بنهفته ماند
طالع ناسازگارش خفته ماند
غنچه امید‌ها نشکفته ماند
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغ از رازداران یاد باد
درباره اعجاز سخن حافظ و مقام و مرتبه جهانی این عارف روشن ضمیر، شاعران تاجیک اشعار فراوان سروده‌اند، به طور مثال استاد میرزا ترسون‌زاده در منظومه «جان شیرین» اشاره جالبی به بیتی از غزل مشهور حافظ که مطلعش «اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ـ به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را» است، دارد:
خنده‌ای که دلبر طناز کرد
شاعران را بنده در شیراز کرد
خال هندو ملک دل‌ها را گرفت
هم سمرقند، هم بخارا را گرفت
در پایان علاقه‌مندم غزلی از خواجه شیراز را که به زبان آذربایجانی در سال ۱۹۶۷ در باکو در دوره شوروی در کتابی به نام حافظ شیراز به چاپ رسیده است به خوانندگان تقدیم دارم. این غزل ترجمه همان غزل‌ای صبا گر گذری سوی ارس است. این کتاب ترجمه ابوالفضل حسینی است:
ای صبا، گل گذر ایله آرازین ساحیلینه
ئوپ او گؤزل وادی سینی، شهپرینی سئر چؤلونه
سس سالیر داغلارینا غافله‌لر زنگی مدام
احترام ایله سلام ائت او بؤیوک مرد ائلینه
سویله جانانه کی، هجران منی محو اتمه دئدیر
توت الیمدن، نه اولار، جان اولا قوربان الینه
می ایچیب عشرت ائله بیر گئجه تا صبحه کیمی
لطف ائله چک الینی غمزه لی یارین تئلینه
چشم مستینی گؤروب ائل قلبینی سن ایله نثار
جانینی ایله فدا عشق ایله شیرین دیلینه
پیریمین سؤزلرینه بیلمه ییب افسانه دئدیم
دوشموشم ایندی، نه ائتمک کی، بلالر سئلینه
کام آلیر نی شکریندن اوتوروب طوطی لر
باشینا دؤیمه ده میلچک کی، قونوم سنبولونه
عاشیق اولماق دیله سن وئرمه لی سن ئوز باشینا
یوخسا عشقین توپونو وورما هوس منزلینه
یادا سالسا قلمی حافظی دیلداریمیزین
شنله نیب کؤرپه اوشاق تک دوشه جک سود گؤلونه
پی نویس:
‏۱ـ زندگی مرحوم استاد غلامحسین بنان شباهت عجیبی به زندگی رودکی دارد. او در سال ۱۳۳۶ در ۴۶ سالگی در یک سانحه رانندگی نابینا شد و در سالهای ۱۳۴۵ به بعد گوشه‌نشینی اختیار کرد (دانشنامه جهان اسلام، جلد ۴، ص ۲۳۸ـ۲۳۹، تهران ۱۳۳۷).‏
‏۲ـ در کشف‌الاسرار (چاپ علی‌اصغر حکمت، جلد ۱۰، ص ۵۷۴)، تاریخ گزیده (چاپ نوائی، ص ۳۷۹ و چاپ عکسی براون، ص ۳۸۲) و تاریخ وصاف و به صورت تضمین شده در دیوان سنائی (چاپ مدرس رضوی، ۱۳۲۰، ص ۷۵۷ [چاپ ۱۳۴۱، ص ۱۰۳۷]) و حبیب‌السیر (چاپ مدرس رضوی، ۱۳۱۷، ص ۳۳ـ۵) به صورت:‏
باد جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی، آمده است. ر.ک. به نجم‌الدین رازی، مرصاد العباد، به اهتمام محمد امین ریاحی، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص ۵۷۶ـ۵۷۷ و ص ۶۹۵ـ۶۹۶ و محمد امین ریاحی، گلگشت در شعر و اندیشة حافظ، تهران، انتشارات علمی، ص ۳۶۵ـ۳۶۷ (به نقل از دیوان رودکی به تصحیح و نظارت جهانگیر منصور، انتشارات ناهید، تهران، ۱۳۷۳، زیرنویس صفحه ۱۵۷).‏
‏۳ـ آمودریا (جیحون)، رودی در آسیای مرکزی که از کوههای پامیر در شرق سرچشمه می‌‌گیرد و پس از گذشتن از تاجیکستان، ترکمنستان و ازبکستان در غرب به د ریای آرال (خوارزم) می‌‌ریزد.

 

‏ دکتر بهرام امیراحمدیان‏

http://amirahmadian.com

...

پيام هاي ديگران ()   

لينک مطلب

بالای صفحه